تبليغاتX
مدارس علميه و دانشگاهها در تمدن اسلامي

مدارس علميه و دانشگاهها در تمدن اسلامي

اين وبگاه حاوي مقالاتي درباره تطور مدارس علميه و دانشگاهها در تمدن اسلامي است

امیرالمومنین

واژه امیرالمومنین
از مفهومي شيعي
تا معنايي  علمی در فرهنگ اهل سنت
نويسنده: دكتر محمد مهدي شيرمحمدي. باغ انديشه

اميرالمومنين، از واژه هايي است که نزد دانشمندان اهل سنت، بدون آنکه به پيشينه تاريخي آن اعتنا شود، به عنوان لقبي علمي براي مفسران، محدثان و فقيهان(اهل سنت) به کار مي رود و اين بر خلاف معنايي است که منظور نظر حضرت رسول(ع) بود. [1]
اين واژه در لغت به معناي "سرور مومنان" است.
حضرت رسول(ص)، اين لقب را مختص به امام علي(ع) کرد و به ويژه در روز غدير اين لقب براي آن بزرگوار تثبيت گرديد. اما بعدها اين لقب از جاي خود دور خوانده شد. ابتدا و از زمان خليفه ثاني براي عمر خطاب و بعدهم به عنوان يک لقب عام براي خلفا، به کار رفت. سپس گويا از سده سوم هجري قمري، براي فقهاي ديگر براي بيان مرتبت بالاي علمي ايشان کاربرد يافته است.
چنانکه گفتيم اين لقب از القاب مخصوص حضرت علي ابن ابي طالب(عليه السلام) است. اين لقب گرچه پيشتر نيز براي حضرت، به کار مي رفت اما، به طور خاص در روز غدير، از سوي پيامبر اعظم (ع) براي آن بزرگوار تثبيت شد. و در وجهي ديگر، تأکيد حضرت رسول(ع) بر ديگران براي استفاده از اين واژه در خطاب قرار دادن علي(ع)، با هدف تثبيت امامت و ولايت حضرت علي(ع) بر مومنان و مسلمانان، بود.
حضرت رسول (ص) در اين روز پس از ايراد خطبه مشهور خود و تعيين علي(ع) به عنوان جانشين خود و ولي مومنان، به حاضران که تعداد آنها 120 هزار تن ذکر گرديده است، فرمود: اي مردم برويد و به علي سلام کنيد و بگوئيد: «السلام عليک يا اميرالمومنين!...»[2]
اما در فرهنگ تشيع، نه تنها خلفاي ديگر بلکه ديگر ائمه نيز به اين لقب خوانده نمي شوند:
«بعد از شهادت اميرالمومنين(ع) شخصي به امام حسن مجتبي(ع) گفت: "السلام عليک يا امير المومنين" حضرت فرمود: اين لقب خاص پدر ما علي(ع) است. رواي ديگري آمد خدمت امام جعفر صادق(ع) و گفت: "السلام عليک يا امير المومنين". فرمود: "ذاکَ جَدُّنا علي بنُ اَبي طالب" گفت: آقا شما اميرالمومنين نيستيد؟ فرمود: در معنا هستم، ولي "اميرالمومنين" لقب خاص جد ما علي بن ابي طالب است. در رجال برقي از مآخذ بسيار معتبر و پيشين ما، دوازده نفر از بزرگان صحابه را نام مي برد که در اولين جمعه بعد از روز سقيفه يکي بعد از ديگري در مسجد پيغمبر برخاستند و ابوبکر را مخاطب ساختند و سوابق درخشان اميرالمومنين را بر شمردند، و صريحاً شايستگي آن حضرت را براي خلافت اسلامي بازگو کردند... اين دوازده نفر، شش تن از مهاجرين، و شش تن از انصار بودند. آن شش تن که از مهاجرين بودند: ابوذر غفاري، سلمان فارسي، خالد بن سعيد بن عاص، مقداد بن اسود، بُريده اسلمي و عمار ياسر، و شش نفر از اهل مدينه و انصار: خُزيمه بن ثابت(ذو شهادتين)، سهل بن حُنَيف، ابوالهَيثَم بن تَيهان، قيس بن عُباده خزرجي، اُبَي بن کعب و ابو ايوب انصاري بودند. سلمان از جمله گفت: اي ابوبکر! آيا مي خواهي پيشواي کسي باشي که از تو داناتر است؟ مقدم بدار در اين امر کسي را که خدا و پيغمبر در زمان حياتش مقذدم داشت. و بُرَيده اسلمي از جمله گفت: اي ابوبکر! فراموش کرده اي، يا خود را به فراموشي مي زني! نمي داني که پيغمبر در زمان حياتش به ما فرمان داد برويم و به علي سلام کنيم و بگويي: "السلام عليک يا اميرالمومنين"[3] همان طور که لقب "اميرالمونين" غصب شد، واقعه بزرگ غدير خم هم به کلي فراموش شد، يعني بزرگان صحابه به عمداً آن را فراموش کردند.»[4]
اما اين لقب اندکي بعد از غدير براي خليفه دوم هم به کار رفت.[5] به نظر عبدالرحمن ابن خلدون اين لقب براي آن به عمر سرايت کرد که کاربرد واژه خليه، پس از ابوبکر مشکل مي شد.
«چون بيعت مردم بر ابوبکر مقرر شد صحابه و ديگر مسلمانان اورا خليفة رسول اللّه مي ناميدند و اين امر همچنان بر همين منوال بود تا ابوبکر درگذشت و چون پس از وي بيعت با عمر پيش آمد مردم او را خليفة خليفة رسول اللّه ميخواندند و گويي مردم اين لقب را بسبب بسياري ِ کلمات و تتابع اضافات سنگين مي شمردند.»
وي سپس به استفاده از واژه هايي چون "امير حجاز" براي پيامبر(ص) در پايان عصر جاهليت و نيز لقب "اميرالمسلمين" براي سعدبن ابي وقاص که اميرلشکريان قادسيه بود اشاره مي کند. اما بي آنکه به سابقه اختصاص لقب "اميرالمومنين" براي امام علي(ع) تصريح کند، مي افزايد:
«اتفاقاً يکي از صحابه(؟) عمر را «اي اميرالمومنين » خطاب کرد و مردم اين لقب را پسنديدند و تصويب کردند و او را بدان خواندند. گويند نخستين کسي که عمر را بدين لقب ناميد عبداللّه بن جحش بود و برخي گويند عمرو بن عاص و مغيرة بن شعبه او را بدين لقب خوانده اند و به قولي پيکي خبر فتح بعضي از لشکريان را آورد و همين که داخل مدينه شد از عمر پرسيد و مي گفت: اميرالمومنين کجاست؟ اصحاب عمر که اين ترکيب راشنيدند آنرا نيکو شمردند و گفتند راست گفتي بخداي نام اوست و از آن پس وي را بدان خواندند و در ميان مردم به منزله لقبي براي او تلقي گرديد و آنگاه خلفاي پس از وي اين لقب را به وراثت از وي گرفتند و آنرا نشانه اي از خلافت شمردند.[6]
بنابراين پس از خليفه دوم، ديگر خلفا نيز بدين نام خوانده شدند. از ادامه توضيحات ابن خلدون مي توان دريافت که تا ميانه سده دوم هجري قمري، غير از خلفا، کسي بدين لقب خوانده نشده است وي مي گويد:
«و هيچکس در تمام دوران دولت بني اميه در اين لقب و نشانه خاص با ايشان شرکت نمي کرد.»[7]
اما پس از فروپاشي خلافت امويان، اين لقب از اختصاص به خلفا نيز خارج شد و فقهاي بزرگ اهل سنت نيز بدين لقب ناميده شدند. آخرين باري كه از اين لقب براي يك حاكم استفاده شد در افغانستان بود.[8]
عبدالرحيم غنيمه، اهل مراکش، مولف "تاريخ دانشگاههاي بزرگ اسلامي"، که اثر خويش را بيشتر ناظر بر فضاي علمي دانشگاهها و مراکز علمي اهل سنت نوشته است، بي آنکه به پيشينه اين لقب و کاربرد خاص آن نزد پيامبر اعظم(ص) و شيعيان اشاره کند، يادآور مي شود که اين لقب از خلفا به فقها و مفسران(اهل سنت) سرايت کرده است. وي درباره کاربرد اين واژه براي فقيان و محدثان (عامه) از قول زرقاني[9] مي نويسد:
«اميرالمومنين غير از لقبي است که (به خليفه) در خلافت حکومتي اطلاق مي گرديد، بلکه اين لقبي بود که تنها محدثان بزرگ از بين ساير دانشمندان از طبقه مفسران و فقيهان و علماي ديگر بدان اختصاص يافته بودند.»[10]
عبدالرحيم غنيمه، سپس تصريح مي کند که پيشينه تاريخي اين واژه را درنيافته است و مي افزايد:
«به دقت نمي دانيم که اين لقب از کي به وجود آمد و چه کسي اول بار به آن ملقب گرديد. از جمله کساني که لقب اميرالمومنين يافته اند " ابن راهويه اسحق ابن ابراهيم" محدث بود که احمد ابن حنبل در باب او گفته است : "او اميرالمومنين در حديث بود[11]." غنيمه سپس در پانوشت اين مطلب يادآوري مي کند: «اما ما نمي دانيم که آيا ابن راهويه در زمان حياتش ملقب به اميرالمومنين شده يا اينکه اين حنبل بعدا خود اين لقب را بر وي اطلاق کرده است. ابن راهويه در سال 288 در گذشت و او استاد علماي حديث بود و امامان ششگانه غير از "ابن ماجه" از وي اخذ حديث کرده اند.»[12]
غير از لقب "اميرالمومنين" لقب "امام" نيز به عنوان لقبي علمي در فرهنگ اهل سنت مورد استفاده قرار گرفته است. اما از آنجايي که لقب اميرالمومنين، در فرهنگ شيعي خاص امام علي(ع) بود، در اين بحث به آن پرداختيم.[13] انشاءالله در فرصتي ديگر درباره تطور مفهومي واژه امام، که معناي ويژه اي در فرهنگ شيعي دارد، به لقبي علمي در فرهنگ اهل سنت توضيح خواهيم داد.
[1] عبدالله بن عباس مي گويد:« روزي با رسول خدا در يکي از کوچه هاي مدينه مي رفتيم که علي ابن ابي طالب از راه رسيد و به رسول خدا اين گونه سلام کرد: «السلام عليک يا رسول الله و رحمه الله و برکاته» پيامبر نيز در پاسخ فرمود:« و عليک السلام يا اميرالمومنين »
از لقبي که رسول خدا به علي بن ابي طالب داد، تعجب کردم و به پيامبر گفتم:« اي رسول خدا، آنچه درباره پسرعمويم، علي، گفتي، از روي محبت و دوستي شخصي با او بود يا لقبي از ناحيه خداوند؟»
رسول خدا فرمود:« نه، به خدا سوگند، آنچه درباره علي گفتم، با چشم خودم ديده‌ام.»
پرسيدم:« اي رسول خدا چه ديديد؟»
پيامبر فرمود: «در شب معراج به هر دري از درهاي بهشت نظر مي‌کردم، روي آن نوشته شده بود: علي بن ابيطالب از هفتاد هزار سال پيش از خلقت آدم اميرالمؤمنين بوده است.» (بحارالانوار، ج 37، ص 339، حديث 81)
[2] براي آشنائي با واقعه غدير، و اشارات راويان عامه اهل سنت و شيعه به اين واقعه از جمله مي توانيد بنگريد به:
- علامه اميني(ره)، الغدير،
- نقوي، سيد محمد تقي، خطبه پيامبر اکرم در غدير خم، مدقمه و ويرايش مهدي جعفري، تهران، انتشارات منير(با همکاري موسسه تحقيقاتي فرهنگي جليل، 1374. چاپ اول.
- شهيدي، سيدجعفر، زندگاني فاطمه زهرا(س). تهران. دفتر نشر فرهنگ اسلامي. چاپ هجدهم. 1372.
- عسگري علامه سيد مرتضي سقيفه. به کوشش مهدي دشتي. تهران. انتشارات منير. چاپ اول. 1382.
[3] رجال برقي، در آغاز رجال ابن داوود، چاپ دانشگاه تهران. به نقل: از دواني علي، غدير خم؛ حديث ولايت. تهران. نشر مطهر. چاپ دوم. 1385. ص 41
[4] دواني، علي، همان. صص 41 تا 43.
[5] همان. ص 41
[6] عبدالرحمان ابن خلدون. مقدمه. ترجمه محمد پروين گنابادي. تهران. انتشارات علمي و فرهنگي. چاپ نهم. ج 1 صص 435 تا 436.
[7] همان. ص 436
[8] چهارم آوريل ۱۹۹۶ بيش از 1500 تن از طلاب افغانستان در قندهار با ملا محمد عمر، رهبر خود با عنوان "اميرالمومنين" بيعت کردند. مراسم بيعت، با بلند کردن دست انجام پذيرفت.
[9] شرح زرقاني بر المواهب اللدنيه از قسطلاني ج 5 ص 304. به نقل از: عبدالرحيم غنيمه. تاريخ دانشگاههاي بزرگ اسلامي. نورالله کسائي. تهران. انتشارات يزدان.. چاپ اول تابستان 1363. ص291.
[10] شرح زرقاني. همان. ج 5 ص 304.
[11] شرح زرقاني. همان. ج 1 ص 141.
[12] عبدالرحيم غنيمه. تاريخ دانشگاههاي بزرگ اسلامي. نورالله کسائي. تهران. انتشارات يزدان.. چاپ اول تابستان 1363. ص291
[13] در كتب پيشين نيز چگونگي اختصاص لقب اميرالمومنين براي علي(ع) مورد اشاره واقع شده است. از جمله مي توان به كتاب زير اشاره كرد:
- واحديان درگاهي، مهدي. امير بر مومنان؛ در بيان اختصاص لقب اميرالمومنين، به امام علي بن ابي طالب. انتشارات يوسف فاطمه(ع). 1382.

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 10:55  توسط دانشطلب  | 

علم در اندلس

نويسنده:عبدالله همتي گليان

نگرشي به ميراث علمي مسلمانان در اسپانيا

خبرگزاري فارس: بخش اعظم اسپانيا (اندلس) حدود هشتصد سال جزو دارالاسلام بود، و رونق و شكوفايي فرهنگ و تمدن اسلامي در اين سرزمين آن را به يكي از درخشان‌ترين مراكز و كانون‌هاي علمي جهان بدل كرده بود كه بر سراسر اروپا پرتو مي افكند.
بخش اعظم اسپانيا (اندلس) حدود هشتصد سال جزو دارالاسلام بود، و رونق و شكوفايي فرهنگ و تمدن اسلامي در اين سرزمين آن را به يكي از درخشان‌ترين مراكز و كانون‌هاي علمي جهان بدل كرده بود كه بر سراسر اروپا پرتو مي افكند. اندلس بر خلاف برخي ديگر از مناطق اسلامي همچون مغرب اقصي، گرايشي به انزوا گزيدن از سرزمين‌هاي مركزي جهان اسلامي نداشت؛ حاكمان آن جا پس از استحكام بخشيدن به حكومت خود، در جهت پيوند با سنت‌هاي علمي، شرقي، اسلامي اهتمام ورزيدند كه حاصل آن رونق يافتن بازار علم و دانش به ويژه از سدة چهارم هجري به بعد بود. مقاله حاضر به پاره‌اي از فعاليت‌ها و توانايي‌هاي علمي مسلمانان اسپانيا در رشته‌هاي نجوم ،رياضيات، گياه‌شناسي و پزشكي پرداخته و سهم آنان را در ترقي و توسعه اين علوم نشان داده است.
مقدمه
مسلمانان زماني به فتح اسپانيا پرداختند كه تجاربي از مدنيّت‌هاي مناطق بين‌النهرين، مصر و سوريه كسب كرده‌ بودند. از هنگام استقرار در اين سرزمين بر آن شدند تا با استفاده از اين تجارب در جهت پيشرفت اين كشور خاصه نواحي جنوبي آن گام‌هاي مؤثري بردارند؛ بدين‌گونه بود كه آنان اغلب شهرهاي دورة رومي اسپانيا را بازسازي كردند؛ فرهنگ، صنعت، كشاورزي و همه اموري را كه در عصر قبل (دوره حاكميت گوت‌ها) مورد بي‌توجهي قرار گرفته بودند، ترقي دادند. مي‌توان گفت اگر در سده‌هاي ميانه، مغرب اسلامي در زمينه توسعه فرهنگي و مدني بلند آوازه شده بود بيشتر ناشي از تحولات مهم در اندلس بود.
هنوز چندي از سقوط حكومت امويان در مشرق اسلامي نگذشته بود كه فردي از تبار آنان، به نام عبدالرحمن‌بن معاويه‌بن هشام­­‌بن عبدالملك، موفق شد اين سلسله را در سال 138 هجري در اسپانيا تأسيس كند. تقريباً در همين ايام بود كه مسلمانان كار نوسازي اين كشور را شروع كردند و قبل از همه قرطبه‌، مركز حكومت را با ساختن مساجد و ساختمان‌هاي عمومي ديگر آراستند. در سراسر سدة سوم هجري قمري/ نهم ميلادي اميران اموي اسپانيا با اتخاذ شيوه هاي جديد اهتمام مي‌ورزيدند كه جامعه مسلمانان اندلس را متحول سازند؛ براي مثال عبدالرحمن دوم در دوره حكومت خود (206-238 ق) با اقتباس از شيوه حكمرانان عباسي، به ساختن بيمارستان و مدرسه در اسپانيا اقدام كرد. وي مسلمانان را ترغيب نمود كه ترجمه‌هاي عربي آثار يوناني و ايراني را از عراق به اندلس منتقل سازند و به تحصيل دانش و مطالعه در اين آثار بپردازند. [1]
در سدة چهارم هجري/ دهم ميلادي با شكل‌گيري دستگاه خلافت اموي در اسپانيا، عصر جديدي در زمينه فرهنگي و مدني آغاز شد. در اين ايام عبدالرّحمن سوم بر خود عنوان خليفه نهاد و با اقدامات گسترده‌اي پايه‌هاي قدرت سياسي مسلمانان را استحكام بخشيد. آنان در اين دوره در مورد فعاليت‌هاي علمي برنامه‌هايي را تدارك ديدند كه ثمرة آنها در عصر جانشين وي، حكم دوم، نمايان شد، به طوري كه اسپانياي اسلامي در اين عصر به پيشرفت‌هاي چشمگيري در زمينه‌هاي علمي و پژوهشي دست يافت. مركز درخشش علمي قرطبه بود؛ شهري كه در سده هاي ميانه اروپا همانند چراغي فروزان اين ديار را پرتو افكني مي‌كرد. در اين دوره دانشگاه قرطبه در شمار مهم ترين مراكز علمي جهان محسوب مي‌شد. به سبب آوازة علمي آن و برخورداري از كتابخانه‌ بزرگي كه حاوي آثار و كتب ارزشمند بود، استادان و دانش‌پژوهان از اروپا، آسيا و آفريقا جذب اين مركز مي‌شدند. گفتني است در اين روزگار تقريباً همه شهرهاي اندلس داراي نهادهاي آموزشي بودند و سطح فرهنگي مردم چنان بود كه اغلب توانايي خواندن و نوشتن داشتند، در حالي كه در اروپاي مسيحي تعداد انگشت شماري با علوم به گونه­اي ابتدايي آشنابودند كه آنان نيز غالباً از طبقه روحانيان بودند. [2]
با سقوط خلافت امويان اسپانيا در سال‌هاي نخستين سدة پنجم هجري/ يازدهم ميلادي، گرچه مسلمانان اين سرزمين به لحاظ سياسي دچار تجزيه شدند و ملوك­الطوايف سربرآورد، اما از آن جا كه اميران طوايف در زمينه‌هاي مختلف از جمله فرهنگي با يكديگر به رقابت مي‌پرداختند، در اين دوره اسپانياي اسلامي در مورد علوم و ادبيات از تحرك و پويايي خاصي برخوردار شد، به گونه‌اي كه مورخان، دانشمندان و فلاسفه بزرگي همچون ابن‌باجه، ابن‌رشد، ابن‌طفيل، ابن‌جبير و ابن‌خطيب در اين عصر ظهور كردند و به آنچه در موضوعات گوناگون از تمدن‌هاي يونان، مصر، ايران و هند به ارث برده بودند، به سهم خود افزودند.
در باره خدمات علمي مسلمانان اسپانيا پژوهش­‌هاي فراواني شده ولي حضور اسلام در شبه جزيره ايبريا چنان با عظمت بود كه هنوز هم سزاوار آن است كه به اين موضوع پرداخته شود. مقاله حاضر گوشه‌هايي از فعاليت‌هاي علمي مسلمانان اندلس در رشته‌هاي گياه‌شناسي، طب، نجوم و رياضيات مورد بررسي قرار داده است.
نجوم و رياضيات
در قرآن كريم آيات متعددي متضمن اشارات كلي به افلاك و نمودهاي آسماني است كه آنها انگيزه نيرومندي براي توجه مسلمانان به نجوم پديد آوردند. افزون بر اين، اوقات نمازهاي روزانه و تعيين جهت قبله نيز اهميت اين علم را براي آنان بيشتر آشكار ساخت. از اين رو مسلمانان به علم نجوم عنايت خاصي كردند و در اين رشته نوآوري‌ها و تأليفات قابل توجهي پديد آوردند. روي آوري اسپانياي اسلامي به علوم، متأخر‌تر از شرق اسلامي، و در پي ترجمه آن علوم به عربي در مراكز شرقي بود. در واقع از سده چهارم هجري/دهم ميلادي بود كه بازار اين علوم و از جمله نجوم در اين سرزمين رونق يافت. به نظر مي‌آيد نخستين گام برجسته در اين زمينه را ابوالقاسم مسلمة‌بن‌احمد مجريطي (397هـ) برداشت. او به منظور سامان يافتن پژوهش هاي نجومي، مدرسه‌‌اي جهت آموزش و تحقيق مسائل نجومي بنا كرد. وي شرح مختصري راجع به جداول نجومي خوارزمي نوشت كه در آن به تصحيح اشتباهات زيج وي پرداخت و با تغييراتي آن را براي نصف‌النهار قرطبه تنظيم كرد. مجريطي زيج بتاني را نيز خلاصه كرد و بر آن نام تعديل الكواكب نهاد. [3] او رساله‌اي درباب اسطرلاب تدوين كرد و كتابي نيز در مورد حساب معاملات نوشت. گفته شده نخستين بار مجريطي بود كه رسايل اخوان الصفا را به جامعه اندلس معرفي كرد. پژوهش‌هاي او به دست شاگردش ابوالقاسم صبغ‌بن‌محمد‌بن‌سمح معروف به ابن‌سمح (د426هـ) تداوم يافت. اين رياضي دان و منجم اسپانيايي نيز رسالاتي در زمينه‌هاي حساب معاملات، خواص اعداد، هندسه و اسطرلاب نگاشت[4] كه معروف به صفيحة الزرقالي (د 480هـ) بود. او كه بهترين راصد عصر خويش به شمار مي‌رفت‌، بيشتر حيات خود را در شهر طليطله- كه در آن روزگار مركز فرهنگي اسپانيا بود- سپري كرد. زرقالي اسطرلابي موسوم به صفيحة ‌الزرقاليه[Saphaea Arzachelis] ساخت كه به زبان‌‌هاي لاتيني، كاستيلي، ايتاليايي و عربي ترجمه شد و بر دانش اروپايي نفوذ قابل توجهي داشت. او رساله‌اي هم با عنوان مقدمه‌اي در مثلثات تاليف كرد و در آن به شرح جدول‌هاي مثلثاتي پرداخت. همچنين جدولي نجومي موسوم به زيج طليطله را نيز تحرير كرد كه جرارد كرمونايي آن را به لاتيني ترجمه كرد. [5]
منجمان مسلمان اندلسي آثار متعددي در زمينه نجوم و رياضيات تأليف كردند كه هنوز برخي از آنها در كتابخانه‌هاي اسكوريال و ملي مادريد موجودند. آنان ابزارهاي نجومي زيبا و دقيقي ساختند كه اسطرلا‌ب‌هاي‌شان مدت‌ها مورد استفاده اروپاييان بود. همان‌گونه كه بابلي‌ها از برج‌هاي معابد خويش اجرام آسماني را رصد مي‌كردند، مسلمانان نيز از مناره‌هاي مساجد به عنوان جايگاه‌هايي براي اهداف مشابه بهره مي‌بردند. براي مثال آنان از مناره پيوسته به مسجد اشبيليه يا همان برج جيرالدا اغلب اوقات به مشاهدات نجومي مي‌پرداختند. در كار رصد اجرام آسماني جابربن‌افلح اشبيلي (د 545هـ) دقت عمل و توانايي خاصي داشت. و براي مدتي نظارت بر فعاليت‌هاي راصدان بر عهدة او بود.[6] وي حدود نه اثر نجومي تأليف كرد كه در آغاز همة آنها به بحث درباره مثلثات كروي پرداخت؛ بدين‌سان اين آثار علاوه بر نجوم در تاريخ مثلثات نيز از جايگاه خاصي برخوردارند. از اين رو بود كه در همان ايام (سده ششم هجري)جرارد كرمونايي آنها را به لاتيني برگرداند.[7]
گفته شده كه منجمان اسلامي در قبال نظر بطلميوس در باب افلاك و كيفيت حركات آنها سرتعظيم فرود آوردند و از تحقيق جديد در صحت و سقم اين نظر بازماندند؛ [8] اما بايد توجه داشت كه دانشمندان اندلس همانند ابن‌باجه و جابربن افلح آغا‌زگر سنت اعتراض بر هيئت بطلميوسي بودند. جابر در رساله اصلاح المجسطي يا كتاب في‌الهيئه به نظريه كيهان‌شناسي بطلميوس به شدت حمله كرد. سپس ابن‌طفيل (د 581هـ) و شاگردش نورالدين بطروجي (د 600هـ) گرايش ضد بطلميوس جابربن افلح را تقويت كردند، به طوري كه مي‌توان از نظريه حركت بطروجي به عنوان ارزنده‌ترين تلاش علماي اندلسي براي تصحيح آراي بطلميوس ياد كرد، [9] و اين نظريه به طور غيرمستقيم دانشمندان اروپايي چون كوپرنيك، كپلر و گاليله را در مورد دگرگون ساختن سنت بطلميوس ياري داد.
برخي يادآور شده‌اند كه اغلب دانشمندان مسلمان اندلسي از ميان شاخه‌هاي مختلف رياضي بيشتر به حساب، آن هم حساب معاملات و حساب فرائضي عنايت داشتند. از اين رو بسياري از كساني كه به رياضي دان معروف بودند لقب فرائضي داشته‌اند.[10] در عين حال تا دوره ‌سيطره مسيحيان بر اسپانيا دانش رياضي در ميان مسلمانان آن جا رواج داشت. براي مثال گفته شده پادشاه قشتاله، آلفونس دهم، يا به قول ابن‌خطيب طاغيه روم در سال 667 هجري مدرسه يا دارالترجمه‌اي در شهر مرسيه تأسيس كرد كه نظارت بر فعاليت‌هاي آن را بر عهدة يك رياضي دان مسلمان به نام ابوبكر محمد‌بن رقوطي نهاد. در آن جا جمعي از مسلمانان، مسيحيان و يهوديان مشغول تحقيق در نوشته‌هاي عربي و ترجمه آنها به لاتيني بودند. [11] به نظر مي‌آيد كه در اسپانياي اسلامي به رياضي همراه با دانش نجوم پرداخته مي‌شده و رياضي محض به اندازة نجوم مطرح نبوده است. البته رياضي دانان مسلمان از نيمه دوم سده سوم هجري/ نهم ميلادي در ضمن پرداختن به نجوم به رياضي نيز توجه داشتند؛ از جمله در همين ايام نوعي از اعداد را كه حروف الغبار خوانده مي‌شد به جامعه اسپانيا معرفي كردند. گرچه اين اعداد در شكل اندكي با ارقام هندي تفاوت داشتند، ولي اروپاييان از طريق اسپانياي اسلامي بود كه با ارقام هندي آشنا شدند. [12]
گياه‌شناسي
مسلمانان اسپانيا به مطالعه علوم طبيعي به ويژه گياه‌شناسي از خود علاقة وافري نشان مي دادند. برخي از حكمرانان اندلس همانند عبدالرحمن دوم و عبدالرحمن سوم گاه عده‌اي را به شرق اسلامي مي‌فرستادند تا انواع گياهان را شناسايي كنند وگياهان سودمند را به اسپانيا بياورند. گياه‌شناسان مسلمان گياهان را هم به لحاظ ارزش دارويي و هم از نظر كشاورزي مورد توجه قرار مي‌دادند. اغلب آنان از نيمه سدة پنجم هجري/ يازدهم ميلادي به بعد در اسپانيا و در شهرهاي طليطله،[toledo] اشبيليه[seville] و غرناطه[Granada] خودنمايي كردند. در ميان گياه‌‌شناسان معروف اندلسي نام‌هاي ابن بصّال، ابن‌وافد، ابن‌حجاج، الغرناطي و ابوالخير اشبيلي به چشم مي‌خورد كه همة آنان تقريباً هم عصر بودند. ابوعبدالله‌ محمد‌بن ‌ابراهيم‌بن بصال در طليطله در زمان حكومت مأمون، از امراي بنو ذوالنون، كه در اين شهر و حوالي آن حكم مي‌راند، زندگي مي‌كرد. او در باغي كه مأمون در درة تاجه ايجاد كرده بود به عنوان گياه‌شناس مشغول فعاليت پژوهشي و آموزشي در مورد گياهان بود. حاصل كار ابن‌بصّال در زمينه كشاورزي تدوين اثري برجسته با نام القصد و البيان بود كه آن را به مأمون، حاكم‌ طليطله، اهدا كرد. اين اثر با ترجمه اسپانيايي آن با همت خوزه ماريا و اليكروسا و محمد عظيمان در سال 1955 در تطوان منتشر شد.
يكي ديگر از گياه‌شناساني كه در اين ايام در طليطله مي‌زيست و همچون ابن‌بصّال در دستگاه مأمون خدمت مي‌كرد ابومطرف عبدالرحمان معروف به ابن‌وافر (د 467هـ) بود. از ديگر گياه‌شناسان بزرگ اندلسي ابوعبدالله محمد‌بن مالك (د 480هـ)،از شاگردان ابن‌بصّال است. او در دربار عبدالله‌بن بلكين‌بن باديس، فرمانرواي غرناطه، اشتغال داشت. از وي اثر بزرگي با عنوان زهارالبستان و نزهه‌الاذهان بر جاي مانده كه مشتمل بر دوازده بخش و 360 فصل بوده و نسخه اصلي آن در كتابخانه‌هاي رباط، تطوان و غرناطه موجود است. [13]
به نظرمي‌آيد شهر اشبيليه در زمينه پژوهش هاي كشاورزي از جايگاه برجسته‌اي برخودار بود؛ چنان كه گياه‌شناساني همانند ابو عمر احمد مشهود به ابن‌حجاج‌ و ابوالخير­اشبيلي در اين شهر در سدة پنجم هجري به تحقيقات كشاورزي مشغول بودند؛ حاصل كار ابوالخير تدوين كتابي با نام الفلاحه بود كه در سال 1939 در شهر فاس منتشر شد. ابن‌حجاج نيز بر اساس ضابع يوناني و عربي در زمينه كشاورزي به تأليف اثري با عنوان­المقنع پرداخت. شايد بزرگترين گياه‌شناس مسلمان اسپانيايي كه نامش در اشبيليه در اواخر سدة ششم هجري در رشته كشاورزي بلند آوازه شد، ابوزكريا يحيي‌بن عوّام معروف به ابن‌عوام باشد. وي نويسندة مهم ترين دائرة‌‌‌المعارف كشاورزي مشهور به كتاب الفلاحه است. اصل عربي اين ‌اثر، كه مشتمل بر 35 باب بوده به همراه ترجمه آن به زبان اسپانيايي توسط خوزه آنتونيوبنكاري[Jose Antonio Banqueri] در1802 در مادريد انتشار يافت. [14] بانكوري كه در سدة هجدهم ميلادي به تصحيح كتاب الفلاحه پرداخته بود در مقدمة آن خاطرنشان مي‌كند: شيوه كشاورزي كه ابن‌عوام از آنها سخن به ميان آورده، هنوز چنان جديد به نظر مي‌رسد كه مي‌توان از اين فنون در جهت توسعه كشاورزي اسپانيا استفاده كرد. [15]
مسلمانان اندلسي آثار ارزشمندي در مورد گياهان تأليف كردند كه در تعدادي از آنها همچون كتاب ابن‌عوّام جنبه كشاورزي گياهان را مورد بحث قرار دادند، و در برخي ديگر بيشتر از حيث خواص دارويي آنها را بررسي كردند كه در اين زمينه شايد ضياء‌‌الدين عبدالله‌بن‌احمد معروف به ابن‌بيطار (د 645هـ) برجسته‌ترين گياه‌شناس اسپانياي اسلامي ‌باشد. او كه اهل مالقه بود به منظور شناسايي و دست‌يابي به گياهان دارويي در مناطق كوهستاني و دشت‌هاي اسپانيا و شمال افريقا به جست­ُوجو پرداخت و سرانجام به قاهره رفت وبه خدمت الملك الكامل، حكمران ايوبي (614- 636هـ) درآمد. ابن‌بيطار راجع به ويژگي‌هاي غذايي و دارويي گياهان فرهنگنامه الفبايي مهمي با نام كتاب الجامع لمفردات الاغذيه و الادويه تأليف كرد. علاوه بر آن اثر ديگري نيز با عنوان المغني في‌الادويه المفرده نوشت كه در آن فقط گياهان دارويي و چگونگي درمان بيماري‌ها به وسيله آنهارا مورد بررسي قرار داده است. [16] بايد افزود حكمرانان مسلمان اسپانيا باغ‌هايي ايجاد مي‌كردند كه در آنها داروسازان به پرورش گياهان دارويي مي‌پرداختند. [17]
دانش پزشكي
طب اسلامي و ملحقات آن همچون داروسازي و جراحي ، از پيام هاي بهداشتي اسلام تا نحوة خوردن و آشاميدن مدد گرفته و نيز از زمينه هاي پزشكي يوناني، اسكندراني، هندي و ايراني بهره برده است؛ در نتيجه گرچه مبادي آن برگرفته از ميراث پزشكي تمدن‌هاي باستاني بوده، ولي ارتباط نزديكي نيز با آموزه هاي ديني درباره سلامتي داشته است. همين تأثير تعاليم اسلامي موجب شد تا دانشمندان اندلس در زمينه توسعه علم پزشكي گام هاي بزرگي بردارند تا جايي كه در برخي از شاخه‌هاي پزشكي از شرق اسلامي نيز پيشي گرفتند. در شريعت اسلامي بر حرمت تشريح و كالبد شكافي تأكيد شده است. زيرا اين عمل نوعي تجاوز به حيثيت شريف‌ترين آفريدة خداوند به شمار مي‌رفت. از اين رو كالبد شكافي چنداني در جهان اسلام صورت نمي‌گرفت. و در اين زمينه اطباي مسلمان غالباً به تشريح و علم وظايف الاعضاي جالينوسي متكي بودند. [18] در عين حال، پزشكان اندلسي در مورد تشريح نيز كوشا بودند. آنان اين عمل را بر روي ميمون‌هايي كه بدين منظور از آفريقا آورده مي‌شدند انجام مي‌دادند و از اين رهگذر در مورد آسيب‌شناسي و درما‌ن‌شناسي به پيشرفت‌هاي قابل توجهي دست يافتند و بسياري از اشتباهات پزشكان يوناني از قبيل هيپوكراتس [Hippocrates] و جالينوس [Galen] را تصحيح كردند. [19]
از قراين بر مي‌آيد كه نخستين فعاليت‌هاي پزشكي در اسپانياي اسلامي با همكاري اطباي شرق صورت مي‌گرفت. در زمان فرمانروايي عبدالرحمن دوم (206 ـ 238هـ) پزشكان كه در عراق تربيت شده بودند مدرسه پزشكي را در قرطبه گشودند و بررسي و مطالعه آثار جالينوس و ديگر محققان يوناني را آغاز كردند. در دوره حكومت محمد اول (238-273هـ) يكي از اطباي بزرگ شرق، به نام يونس حراني، در اسپانيا سكونت گزيد و به تعليمات پزشكي رونق بخشيد. عريب‌بن‌سعد، كاتب‌عبدالرحمن ‌سوم، كه در طب نيز مهارت داشت در سده چهارم هجري به تأليف اثري با عنوان چگونگي پيدايش جنين پرداخت. وي در اين كتاب كه نسخه خطي آن در كتابخانه اسكوريال موجود است، به بحث در مورد مراحل رشد جنين پرداخته است.[20] از ديگر اطباي اين سده بايد از ابوداود سليمان ‌بن‌حسن معروف به ابن‌جلجل، پزشك دستگاه هشام دوم، خليفه اموي اندلس(366-399هـ) نام برد؛ كسي كه قديمي‌ترين اثر در باب تاريخ پزشكي را براساس شرقي و يوناني به زبان عربي با عنوان طبقات الاطباء و الحكماء تأليف كرد. همو اثر ديگري نيز با عنوان تفسير اسماء الادويه المفرده نوشت كه در اصل كتاب ديوسكوريدس* را به عربي برگردانده بود؛ كتابي كه امپراتور بيزانس، كنتسانتين هفتم،[Constantine VII] به عبد‌الرحمن سوم، خليفه اموي اندلس، اهدا كرده بود.[21]
پزشك معروف ديگري كه او نيز در دربار هشام دوم، به طبابت اشتغال داشت، ابوالقاسم خلف‌بن‌عباس‌الزهراوي (د 403هـ) بود؛ وي يك دائرة‌المعارف پزشكي با نام ‌التصريف لمن‌عجز‌عن‌ التأليف در سي فصل تأليف كرد. سه فصل از اين اثر، كه الزهراوي به بيان شيوه‌هاي جراحي پرداخته، از مهم ترين بخش‌هاي اين كتابند. اثر الزهراوي را نخستين بار جرارد كرمونايي در سدة ششم هجري/ دوازده ميلادي به لاتيني برگرداند. از آن جا كه اين كتاب در سده‌هاي ميانه در زمينه جراحي متن درسي بود، بارها با عناوين مختلف به زبان‌هاي اروپايي ترجمه شد و تا مدت‌ها جراحان اروپايي بر اساس روش‌ها و راهنمايي‌هاي اين اثر به جراحي مي‌پرداختند. [22]
در سده‌هاي پنجم و ششم هجري در پزشكي اسپانياي اسلامي خاندان ابن‌زهر برجسته شدند. ممتازترين پزشك از اين خاندان ابومروان عبدالملك‌بن زهر (د 558هـ) بود كه ابن‌رشد، فيلسوف معروف ‌اندلسي، پزشكي را نزد وي آموخت. گفته شده او نخسين طبيب مسلمان بود كه به تشريح سرطان معده پرداخت، و اثري هم بر اساس مشاهدات و تجربيات شخصي خود با نام كتاب التيسير في‌المداواه و التدبير تأليف كرد كه به چندين زبان اروپايي ترجمه شد. ابتدا شخصي به نام پاراويسيوس[Paravicius] اين اثر را در سال 1280 ميلادي با عنوان "theisir" به لاتيني برگرداند. او اين ترجمه را با همكاري يك يهودي ونيزي انجام داد و بعدها نيز در ونيز به چاپ رسيد.[23] به نظر مي‌آيد توجه به نوع خوراك و پرهيز از خوردن هر چيزي در پزشكي اسلامي اهميت ويژه‌‌اي داشته و پزشكان مسلمان تأثير پرهيز را نيرومند‌تر از اثر دارو در حفظ تندرستي مي‌دانسته‌اند؛ از ين رو بود كه ابومروان بن‌زهر اثري نيز در مورد پرهيز با عنوان كتاب الاغذيه نوشت.[24]
در تمدن اسلامي از پزشك غالباً با نام حكيم ياد مي‌شده كه حكيم هم فيلسوف بود و هم طبيب. با توجه به اين مسئله بود كه ابن‌رشد علاوه بر فلسفه در پزشكي نيز استاد بود. ابن رشد در رشته طب حدود شانزده رساله نوشت. يكي از آنها كليات في‌الطب نام دارد كه در آن به قواعد كلي پزشكي پرداخته است. اين اثر در سال 1255 ميلادي با عنوان colliget به لاتين ترجمه و بارها در اروپا چاپ شد. [25] او اين كتاب را به هفت بخش تقسيم كرده و هر كدام را توضيح داده است : 1- اعضا بدن 2- تعريف تندرستي و انواع آن 3- نشانه‌هاي تندرستي و بيماري 4- انواع بيماري‌ها و علايم آنها 5- غذاها و داروها، 6- چگونگي حفظ سلامتي 7- روش‌هاي از بين بردن بيماري‌ها.[26]
در اسپانياي اسلامي يهوديان دانش پزشكي را نزد اطباي مسلمان مي‌آموختند و با اجازه و گواهي آنان مي‌توانستند به حرفه پزشكي بپردازند. در اندلس داروها توسط بيمارستان‌ها و مدارس پزشكي در دسترس مردم قرار مي‌گرفت. در هر شهري حداقل يك بيمارستان وجود داشت كه پزشكان آن مكلف بودند به افراد بي‌بضاعت خدمات رايگان ارائه دهند. گفته شده كه در عصر خلافت شهر قرطبه، مركز مسلمانان، حدود چهل بيمارستان داشته است. [27] مسلمانان در دوره اخير حكومت خود در اسپانيا يعني حكومت خاندان بني‌نصر، كه قلمروشان به غرناطه و اطراف آن محدود مي‌شد نيز از آموزش پزشكي غافل نبودند. در اين دوره ابوعبدالله‌محمد‌بن عبدالله معروف به ابن‌خطيب (د775هـ) علاوه بر اين كه مورخ مشهوري بود، در غرناطه در زمينه پزشكي نيز شهرت داشت. او در باب طاعون، بيماري كه در سدة هشتم هجري در بين مسلمانان اسپانيا گسترش يافته بود، رساله‌اي نوشت و با تعبير مرگ سياه به توصيف آن پرداخت. وي بر خلاف عقيده عمومي اين بيماري را ناشي از تقدير الهي ندانست و چنين نپنداشت كه آن مجازات خداوند در مورد بندگان خطاكار است؛ بلكه با صراحت بيان كرد آنچه موجب گسترش اين بيماري شده خصوصيت فراگيري و اپيدميكي آن است نه تقدير الهي. قبل از او درعلوم پزشكي از ويژگي سرايت كنندگي طاعون حتي در ميان يوناني‌ها سخني به ميان نيامده بود. معاصر ابن‌خطيب پزشك مسلمان ديگري در اسپانيا به نام ابن‌خاتمه (د770هـ) نيز در اثري كه در مورد طاعون تأليف كرد به تشريح علايم اين بيماري و چگونگي درمان آن پرداخت .ديري نپاييد كه اين نوشته‌ها در ميان اروپاييان به عنوان منابعي براي شناخت بيماري طاعون مطرح شدند. [28] شايان ذكر است كه سنت‌هاي پزشكي مسلمانان به وسيله ترجمه‌هايي كه از آثار آنان به لاتيني به خصوص در سده دوازده ميلادي و غالباً در شهر طليطله انجام شدند، به ساير مناطق اروپا انتقال يافت و كساني همچون قسطنطين آفريقايي، جرارد كرمونايي و فرج‌بن‌سالم، پزشك يهودي، نقش عمده‌اي در برگرداندن آثار پزشكي عربي به لاتيتي داشتند. كاربرد بسياري از اصطلاحات پزشكي عربي در زبان‌هاي اروپايي، حاكي از آن است كه طب اسلامي در سطح وسيعي بر پزشكي اروپا تأثير نهاده است.[29]
پي‌نوشت:
* استاديار گروه تاريخ و تمدن ملل اسلامي دانشگاه فردوسي مشهد
1]. Imamuddin , S.m, Muslim spain 711-1492 A sociological study (leiden, 1981). P. 188.
2]. Dozy, Reinhart, Spanish Islam, tr. By F.G. stokes (London, 1988), P. 455.
3] . آنخل جنثالث بالنسيا، تاريخ الفكر الاندلسي، ترجمه حسين مؤنس (قاهره، نشر 1955) ص 448؛ احمد آرام، علم در اسلام (تهران، انتشارات سروش، 1366 ش) ص 110.
4] . جورج سارتون، مقدمه بر تاريخ علم، ترجمه غلامحسين صدري افشاري (تهران،دفتر ترويج علم وابسته به وزارت علوم و آموزش عالي، 1357) ج 1، ص 771-772 و 821-882 .
5] . همان، ص 871؛ كراچكوفكسي، ايگناتي يوليانوويچ، تاريخ نوشته‌هاي جغرافيايي در جهان اسلامي، ترجمه ابوالقاسم پاينده (تهران، انتشارات علمي و فرهنگي، 1379) ص 89 .
6] . Imamuddin, P. 161.
7] . نجيب‌عبدالرحمن، حكمت، دراسات في‌تاريخ العلوم عندالعرب (بي جا،جامعه الموصل، 1976 م) ص 225.
8] . ذبيح‌الله صفا، تاريخ علوم عقلي در تمدن اسلامي تا اواسط قرن پنجم (تهران،انتشارات دانشگاه تهران، 1371) ص 122-123.
9] - Hitti , Philip K. History of the Arabs from the earliest times to the present (MACMILIAN, 1970), p. 572.
10] . صاعد اندلسي، التعريف بطبقات الامم، تصحيح غلامرضا جمشيد نژاد اول (تهران، انتشارات هجرت، 1376) ص 244-245.
11] . ابن‌خطيب، الاحاطه في‌اخبار غرناطه، تحقيق محمد‌عبدالله‌ عنان (قاهره،نشر 1421ق/ 2001م) ج 3، ص ص 67-68.
12] . Imamuddin, , op.cit P. 164.
13] . Ibid, PP. 165-166.
14] . Ibid, P. 166; the Encyclopaedia of Islam (EI2), vol , II, P. 902.
15] .Monroe, James T. Islam and the arabs in Spanish scholarship (leiden, 1970). P. 35.
16] - آنخل جنثالث بالنسيا، پيشين، ص 379؛ قس : HHitt .op.cit , pp. 293-294.
17] . Imamuddin, ,op.cit P. 166.
18] . احمد آرام، پيشين، ص 172.
19] . Imamuddin , P. 167.
20] . آنخل جنثالث بالنسيا، پيشين، ص 465 ؛ قس : IImamuddin, op.cit , P. 167
21] . زندگينامه علمي دانشوران، زيرنظر احمد بيرشك (تهران، انتشارات علمي و فرهنگي، 1367) ج 1، ص 371-372.
22] . Hitti, PP. 576-577.
23] . Imamuddin ,op.cit PP. 168-169.
24] . احمد آرام، پيشين، ص 175.
25] . Imamuddin, op.cit P. 169.
26] . آنخل جنثالث بالنسيا، پيشين، ص 471.
27] . Imamuddin, op.cit P. 170.
28] . the legacy of Islam , ed. By sir Thomas Arnold and ALFRED Guillaume (London, 1968), PP. 340-341.
29] . Hitti, op.cit , PP. 578-579.
منابع
-آرام، احمد ، علم در اسلام ( تهران، انتشارات سروش، 1366).
ابن خطيب،ابوعبدالله محمدبن عبدالله، الاحاطه في‌اخبار غرناطه، تحقيق محمد‌عبدالله عنان (قاهره،نشر 1421ق/2001 م).
جنثالث بالنسيا، آنخل، تاريخ‌الفكر الاندلسي، ترجمه حسين مؤنس (قاهره،نشر 1955).
حكمت، نجيب عبدالرحمن، دراسات في تاريخ العلوم عندالعرب (عراق، جامعه­الموصل، 1976م).
زندگينامه علمي دانشوران، زيرنظر احمد بيرشك (تهران انتشارات علمي و فرهنگي، 1367 ش).
سارتون، جورج، مقدمه بر تاريخ علم، ترجمه غلام‌حسين صدري افشار (تهران،دفتر ترويج علم وابسته به وزارت علوم و آموزش عالي، 1357).
صاعد‌ اندلسي، قاضي‌ صاعد‌بن‌احمد، التعريف بطبقات الامم، تصحيح غلامرضا جمشيد‌نژاد اول (تهران، انتشارات هجرت، 1376 ).
صفا، ذبيح‌الله، تاريخ علوم عقلي در تمدن اسلامي تا اواسط قرن پنجم (انتشارات دانشگاه تهران، 1371 ).
كراچكوفسكي، ايگناتي يوليانوويچ، تاريخ نوشته‌هاي جغرافيايي در جهان اسلامي، ترجمه ابوالقاسم پاينده (تهران، انتشارات علمي و فرهنگي، 1379).
Dozy, Reinhart, Spanish Islam, tr. By F.G. stokes, London, 1988.
TThe Encyclopaedia of Islam, New edition, leiden, 1956 – 2000.
Hitti, Philip. K. History of the Arabs from the earliest times to the present, Macmilian, 1970.
Imamuddin, S. M. Muslim spain 711-1492 A socioloyical study, leiden, 1981.
sir Thomas Arnold and Alfred Guillaume, The legacy of Islam, ed. By London, 1968.
Monroe, James T. Islam and the Arabs in Spanish scholarship, leiden, 1970.
....................................................................................
منبع: تاريخ اسلام

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 10:52  توسط دانشطلب  | 

مراكز علمي1

درباره حوزه علمیه(2)

مقاله زير از سايت انديشه قم استخراج شده است. نويسنده آن مهدي رحيمي است:

شناخت صحیح دین(تفقه در دین)

2. ابلاغ صحیح دین
3. اصلاح طلبی در زمین
4. عینیت بخشیدن به دین و اجراء احكام دینی.
1. شناخت صحیح دین:
دین اسلام از جامعیت و كمال برخوردار است، و هر مسلمان با ایمان نیز وظیفه دارد با معارف و احكام دین آشنا شود، حال از آنجا كه این شناخت اگر بخواهد صحیح و عمیق باشد مستلزم آشنایی با علوم مختلفی است كه فراگیری آن از حوصله تك تك افراد خارج است بنابراین افرادی باید در دانشگاههای خاصی حضور یافته و توام با تهذیب نفس به كاوش در منابع اصیل دین بپردازند، تا با فرا گرفتن معارف الهی و استنباط احكام دین بدون هیچ گونه پیش داوری و نگاه سود جویانه اولا خود را عامل به دستورات دینی و مهذب به فضایل نموده و ثانیا آنها را برای مردم بازگو نمایند و ایشان را با وظائف دینی خود در هر عصر و زمان آگاه كنند. چنانچه در قران كریم نیز به این مهم اشاره شده است، «فلولا نفر من كل امه طائفه لیتفقهوا فی الدین ولینذروا قومهم اذا رجعوا الیهم» (توبه، 122) «پس چرا از هر فرقه ای گروهی كوچ نمی كنند تا در دین خدا آگاهی پیدا كنند و قوم خود را وقتی به سوی آنها بازگشتند انذار كنند.» از این رو اولین هدف در حوزه‌‌های علمیه شناخت صحیح دین در همه ابعاد آن است كه لازمه آن ایجاد رشته‌‌های مختلف علوم اسلامی و تربیت فقها، مفسران، متكلمان، فلاسفه و خطبای اسلامی است.
2. تبلیغ دین:
دومین هدف حوزه‌‌های علمیه ابلاغ دین به همه مردم جهان خصوصا مسلمانان است، چنانچه در آیات قرآن به این وظیفه مهم اشاره شده است:«لینذروا قومهم اذارجعوا الیهم» «و ما علی الرسول الا البلاغ المبین» (یوسف/108) كه بعد از پیامبر این رسالت به عهده عالمان پرورش یافته در كانون حوزه‌‌های علمیه است.
3. اصلاح طلبی در زمین:
خداوند رسالت اصلاح در زمین را به دست انسانهای پاك و فرزانه مورد تاكید قرار می‌‌دهد، زیرا تنها راه نجات و رستگاری در دنیا و آخرت در همین نكته نهفته است. (فلولا كان من القرون من قبلكم اولوا بقیه ینهون عن الفساد فی الارض ال قلیلا ممن انجینا منهم) (هود/116) «چرا در قرون و اقوام قبل از شما، دانشمندان صاحب قدرتی نبودند كه از فساد در زمین جلوگیری كنند. مگر اندكی از آنها كه نجاتشان دادیم» حال از آنجا كه خداوند آگاهتر از بشر به صلاح و فساد اوست و آنرا در دین انعكاس داده است رسیدن به این هدف مهم تنها با پرورش عالمان خدا ترس و متعهد و متخصص در حوزه‌‌های علمیه و ورود آنها در عرصه جامعه و اعمال دستورات دینی و پایبندی به آن قابل تحقّق است.
4. عینیت بخشیدن به دین و اجراء احكام الهی:
یكی از اهداف حوزه‌‌های علمیه عینیت بخشیدن به دین و تشكیل حكومت دینی مبتنی بر اصل امامت در دوره غیبت است، به عبارت دیگر، یكی از اهداف حوزه، تحقق حاكمیت الله و عبودیت واقعی می‌‌باشد، زیرا اسلام دینی جامع و كامل است كه در تمام ابعاد اجتماعی، اقتصادی، سیاسی، قضائی و حقوقی و ... دارای قانون و برنامه مشخص و حساب شده می‌‌باشد، در حقیقت، فقه نظریه اداره جامعه است و حكومت، فلسفه عملی فقه است كه این هدف در عصر حاضر به دست یكی از پرورش یافتگان در مهد حوزه علمیه یعنی حضرت امام خمینی(ره) محقق شده است.[1]
ویژگیهای حوزه‌‌های علمیه:
حوزه‌‌های علمیه دارای ویژگیهایی هستند كه آنها را از نهادهای مشابه علمی و آموزشی متمایز می‌‌كند، كه به طور مختصر به برخی از آنها اشاره می‌‌شود. یكی از مهمترین این ویژگیها، جاذبه معنوی آنهاست. فضای حاكم بر حوزه‌‌های علمیه، اخلاص و معنویت و تقوای الهی است كه مهمترین شرط موفقیت و رشد و بالندگی در حوزه علمیه بوده و به همین دلیل است كه مردم جامعه با اشتیاق و جدیت، دنباله رو دستورات دینی آنها هستند. ویژگی دیگر حوزه ها، استقلال از مراكز قدرت در زمینه‌‌های مدیریتی، مالی و آموزشی است. برخی دیگر از این ویژگیها عبارتند از: رابطه متقابل و صمیمی مردم و حوزه‌‌های علمیه و اتكای آنها به یكدیگر، حاكمیت طبع بلند، زهد، قناعت، پرهیز از تجمل گرایی و اسراف بر حوزه‌‌های علمیه، انعطاف پذیری حوزه ها در زمینه امكان تحصیل اقشار مختلف، تقارن تعلیم و تعلم و عدم محدودیت زمانی برای تحصیل از دیگر ویژگیهای حوزه هاست.[2]
علوم حوزوی و نظام آموزشی حوزه ها:
از آنجا كه رسالت حوزه ها آموزش معارف اسلام و ابلاغ آن به مردم است، تمام علومی كه به فهم معارف حقه دین اسلام كمك می‌‌كند و حوزه را در به دوش كشیدن این رسالت كمك می‌‌كند، جزو محدوده علوم حوزوی به شمار می‌‌رود، گرچه برخی از این علوم در طول سالهای متمادی با توجه به مقتضیات زمان و شرایط مختلف، كمتر مورد توجه قرار گرفته است. علوم اسلامی در عصر غیبت، در هشت محور ارائه گردیده و علما و طلاب وظیفه داشته اند در حد توان در این زمینه ها كسب دانش نمایند.
1. ادبیات عرب
2. فقه و اصول
3. علم درایه و علم رجال
4. منطق، فلسفه و كلام
5. علوم قرآن و تفسیر
6. علم تاریخ
7. علوم اخلاقی و عرفانی
8. ریاضیات، هیئت و طب.
قابل ذكر است كه در وضعیت كنونی در حوزه‌‌های علمیه با توجه به نیازهای زمان و وظایف حوزه ها، علاوه بر علوم مذكور، علومی اسلامی مانند اقتصاد، سیاست، روانشناسی، جامعه شناسی، دین پژوهی و ... تحصیل می‌‌شود.
این بود مختصری جهت معرفی اجمالی حوزه علمیه 0 قابل ذكر است كه شناخت و آشنایی با حوزه علمیه از ابعاد مختلف نیاز به مطالعه و تحقیق و بررسی بسیار بیشتری دارد كه مجال آن در این نوشتار نیست.
[1] . درآمدی بر شناخت حوزه و روحانیت، ص 27، منصور علم الهدی، مباحثی درباره حوزه آیه الله مصباح یزدی، ص 57 (مؤسسه امام خمینی، چاپ اول 76)
[2] . درآمدی بر شناخت حوزه و روحانیت، ص 37.
مهدي رحيمي

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 16:49  توسط دانشطلب  | 

مراكز علمي1

درباره حوزه علمیه(1)

مقاله زير از سايت انديشه قم استخراج شده است. نويسنده آن مهدي رحيمي است:

حوزه‌های علمیه در جامعه دینی ما از جایگاهی بس والا و مهم بر خوردار هستند. حوزه ها به مصداق آیه شریفه«الم تر كیف ضرب الله مثلا كلمه طیبه لشجره طیبه اصلها ثابت و فرعها فی السماء تؤتی الكها كل حین باذن و ربها...» (ابراهیم/14) چونان درختی ثابت و ریشه دار، در همیشه تاریخ گذشته، ملجا جویندگان معارف الهی بوده و ثمراتی شیرین و گوارا عرضه داشته و در ساحت علم و تقوی آثاری پر بها ارائه نموده اند. در این نوشتار كوتاه، نگاهی گذرا به تاریخچه، اهداف و برخی از ویژگیهای حوزه علمیه خواهیم داشت.

حوزه در لغت و اصطلاح:
حوزه در لغت عرب به معنای ناحیه، مجتمع و مكان ثقل آمده است و حوزه الاسلام به معنای حدود و ثغور و نواحی اسلامی است. كلمه حوزه یا حوزه‌‌های علمیه اصطلاحی است رائج در جهان به ویژه نزد شیعیان به معنای مركز تحصیل علوم دینی و به اصطلاح دانشگاهی است برای آموزش و فراگیری علوم دینی و قدیمه، كه با در اختیار داشتن گنجینه به یادگار مانده از خاندان نبوت و عترت، فرهنگ بی نظیری را در تمام زمینه‌‌های علمی، اجتماعی و بعضا سیاسی از خود به یادگار گذارده است.[1]
تاریخچه حوزه علمیه:
این نهاد مقدس نیز مانند همه نهادهای اجتماعی به تدریج و در طول سالهای متمادی شكل گرفته است، كه ریشه شكل گیری آن به صدر اسلام و آغاز بعثت پیامبر اكرم(ص) باز می‌‌گردد. مطالعه سیر تحول و شكل گیری حوزه علمیه مستلزم نگاهی اجمالی به چهارده قرن تاریخ آموزش در اسلام است كه باید در ضمن دو دوره جداگانه بررسی شود.
الف. حوزه‌‌های علمیه در عصر حضور:
عصر حضور حدود سه قرن طول كشید كه همزمان با طلوع اسلام شروع و تا زمان غیبت حضرت ولی عصر(عج) ادامه یافت. عنصر مشترك در طول این مدت وجود معصوم به عنوان عامل محوری در آموزش معارف دین می‌‌باشد. با آغاز رسالت حضرت محمد(ص) در مكه، اولین حلقه‌‌های رسمی آموزش اسلام تشكیل گردید. یكی از اولین مكان‌‌های تجمع و آموزش در آغاز بعثت خانه«ارقم بن ابی ارقم» در دامنه كوه«صفا» بود كه در این محل چهل نفر از جمله حضرت حمزه و ابوذر غفاری به اسلام گرویدند.[2]بعد از هجرت مسلمین به مدینه و نزول آیه نفر تلاش بیشتری برای آموزش و فراگیری احكام و معارف اسلامی صورت پذیرفت و مسجد به عنوان كانون برگزاری جلسات آموزش دین معرفی شد، كه تا قرنها بعد نیز این محوریت حفظ گردید. با رحلت رسول مكرم اسلام این رسالت عظیم توسط حضرت علی و امامان بعد از ایشان به بهترین وجه ممكن عملی شد و تشنگان معارف اصیل اسلام با حضور یافتن در محضر این بزرگان و شاگردان آنها، كام تشنه خود را سیراب می‌‌كردند. درعصر امام باقر و امام صادق تحولی عظیم در آموزش اسلامی پدید آمد. این دو بزرگوار در مسجد نبوی رواقی برای تدریس داشتند و جلسات درس و گفتگوی علمی در منازلشان نیز بر پا بود كه روایان و طالبان علم در آنها حضور می‌‌یافتند. علاوه بر آن به سؤالات مسلمانانی كه از نقاط مختلف جهان آمده بودند پاسخ می‌‌گفتند. سازمان این حوزه‌‌های درسی، ساده و قابل استفاده و بهره برداری برای همگان و پاسخگوی نیازهای زمان بود. دانشمندان متعددی در رشته‌‌های مختلف علوم اسلامی، عقلی و علوم طبیعی در این عصر پرورش یافتند. چندین نسل از فقها تربیت شدند كه دارای قدرت اجتهاد بودند. قواعد مهم فقهی و اصولی وضع شد و مدارس فلسفه و كلام تاسیس گردید. كتابهای مختلفی توسط دانشمندان تعلیم یافته در محضر این بزرگواران نگاشته شد. علاوه بر مدینه، كوفه نیز به دلیل دو سال حضور امام صادق در آن، مركز علمی نشر و آموزش علوم ال محمد گردید. حوزه علمی و درسی، در این عصر الگوی تاسیس و اداره حوزه‌‌های علمیه در قرون بعد و خصوصا در عصر غیبت شد. بعد از این حركت عظیم علمی، به دلیل سختگیری خلفاء بنی عباس، این حركت دچار كندی شد، تا اینكه زمان غیبت امام عصر فرا رسید.
حوزه‌‌های علمیه در عصر غیبت و تاسیس حوزه علمیه امامیه:
در سال 329 هـ .ق با وفات آخرین نایب خاص حضرت مهدی(عج)، (علی بن محمد سمری) غیبت كبری آغاز شد. در این مقطع حضرت مسئولیت اداره امور فرهنگی و مرجعیت دینی را به فقهای تربیت شده در مكتب اهل بیت واگذار نمود.[3] و از همین جا سازمان روحانیت شكل گرفت و در حوزه‌‌های علمیه تبلور یافت.
جرقه‌‌های نخستین در قم و ری:
همزمان با غیبت صغری و شروع غیبت كبری به علت فشار شدید عباسیان بسیاری از علماء شیعه مجبور به ترك وطن شده و به قم و ری مهاجرت كردند، زیرا این دو شهر تحت فرمانروائی آل بویه بود، گرچه برخی هم در عراق ماندند. نتیجه تلاشهای علمی دانشمندان شیعه در حوزه‌‌های قم، ری و عراق تهیه یك موسوعه حدیثی كامل، كه اصول اربعماه را در خود جای داده بود، می‌‌باشد. از آن جمله می‌‌توان به كتاب كافی مرحوم كلینی و كتاب من لایحضره الفقیه شیخ صدوق اشاره نمود. ویژگی مهم این دوره توجه گسترده به تدوین احادیث و فتوی دادن بر طبق متن روایات و جمع آوری اطلاعات لازم در مورد راویان حدیث بوده است.
تاسیس حوزه علمیه بغداد:
در قرن پنجم مدرسه فقه قم و ری به دلیل ضعف حكومت عباسی و خارج شدن فقه شیعه از سانسور و فشار طاقت فرسای عباسیان و ظهور شخصیتهای بزرگ علمی چون شیخ مفید، سید مرتضی و شیخ طوسی، به بغداد منتقل شد. مدارسی توسط این بزرگان در بغداد تاسیس گردید و به مركزی برای آموزش معارف دین به طالبان حقیقت تبدیل شد.«دارالعلم» نام مدرسه ای بود كه توسط سید مرتضی در همین زمان تاسیس شد.
ویژگیهای مدرسه بغداد:
1. در این دوره اجتهاد به سبك شیعی آن شكل می‌‌گیرد و برای آن اصول، و قواعدی مقرر می‌‌گردد. تفریع فروع بر اصول و تطبیق با آن برای نخستین بار به طور رسمی صورت می‌‌گیرد.
2. خارج شدن از چهار چوب احادیث و تدوین علم اصول برای مصون ماندن فقه و فقیه از خطا و لغزش در استنباط، توسط این بزرگان محقق می‌‌شود. از جمله شیخ مفید كتاب«التذكره باصول الفقه» سید مرتضی«الذریع الی اصول الشریعه» و شیخ طوسی«عده الاصول» را می‌‌نگارند.
تاسیس حوزه علمیه نجف:
با اشغال بغداد توسط سلجوقیان و مهاجرت شیخ طوسی به نجف سنگ بنای حوزه علمیه در این شهر مقدس گذاشته می‌‌شود. گرچه قبل از شیخ نیز عالمانی در آنجا می‌‌زیسته اند. با ورود شیخ به نجف و هجرت بسیاری از طلاب به این شهر نجف به یك پایگاه علمی بزرگ برای جهان تشیع تبدیل می‌‌شود. بعد از شیخ حوزه نجف به دلیل تقلید صرف از آراء شیخ دچار ركود علمی می‌‌شود اما با ظهور دانشمندانی چون ابن ادریس، محقق ثانی و دیگران این حوزه حیاتی تازه می‌‌یابد. از خصوصیات مهم این حوزه محور قرار گرفتن آن در امر آموزش علوم دین و مرجعیت شیعه در طول چندین قرن است.
حوزه‌‌های علمیه حلب، حلّه، شام:
قبل از شكل گیری حوزه نجف، سلار شاگرد سید مرتضی(ره) حوزه علمیه حلب را شكل داد. در حله نیز برخی از علماء با دائر كردن مركزی علمی به پرورش جویندگان دانش پرداختند. علامه حلی و محقق حلی از تربیت شدگان این مدرسه اند. این حوزه در حدود سه قرن رونق داشت. در شام هم، دانشمندانی چون ابی محمد بن جعفر ورّاق طرابلسی از شاگردان شیخ طوسی در طربلس، شهید اول و شهید ثانی در دمشق و جبل عامل به تاسیس مراكز علمی شیعی اقدام نمودند.
حوزه‌‌های علمیه در ایران:
تاریخ تاسیس حوزه‌‌های علمیه در ایران همزمان با شروع غیبت كبری و ظهور شخصیتهائی چون صدوق در ری و پدرش در قم است. شیخ مفید كه از مؤسسین حوزه علمیه بغداد است خود از شاگردان شیخ صدوق به شمار می‌‌رود. روند تاسیس و رونق یافتن حوزه‌‌های علمیه در ایران در سیر تاریخ ادامه یافته و حوزه هائی در اصفهان، مشهد، ری، قم و شهرهای بزرگ دائر شده است كه عمدتا از لحاظ علمی تحت تاثیر حوزه علمیه نجف بوده اند. در عصر صفوی با هجرت علماء بزرگ به اصفهان این حوزه رونق خاصی می‌‌یابد. دوره جدید شكوفائی حوزه ها در ایران با هجرت آیه الله شیخ عبدالكریم حائری از نجف به قم آغاز می‌‌شود و سپس با زعامت و مرجعیت عامه آیه الله العظمی بروجردی رونق بیشتری یافته به طوری كه توجه بسیاری را به سمت خود جلب می‌‌كند. با پیروزی انقلاب اسلامی در ایران و تحت فشار قرار گرفتن علماء در نجف از سوی رژیم بعث عراق حوزه علمیه قم تبدیل به محور و مركز حوزه‌‌های علمیه در جهان تشیع می‌‌گردد به طوری كه هم اكنون هیچ حوزه ای در جهان تشیع به عظمت آن نمی رسد و هزاران دانشمند و جویای حقیقت اسلام ناب از سراسر جهان در آن به تعلیم و تدریس و تحقیق می‌‌پردازند [4]و در مسیر خدمت به ارزشها و معارف والای دین و مذهب تشیع و حفظ دینداری مردم از هیچ تلاشی دریغ نمی كنند و در حقیقت، این عملكرد و تلاشها را برای خود افتخاری بس ارزشمند می‌‌دانند چرا كه در راستای عملكرد معصومین(علیهم السلام) و خدمت به مذهب، در این مسیر و هدف گرانمایه گام بر می‌‌دارند.
اهداف حوزه علمیه:
هیچ نهاد و سازمانی بدون هدف تاسیس نمی شود. نهاد ریشه داری مانند حوزه علمیه نیز دارای اهدافی معین و مشخص است، اهدافی كه تحقق بخشیدن به آن از رسالت‌‌های انبیاء الهی بوده و به علماء دین و حوزه‌‌های علمیه به ارث رسیده است. این اهداف به طور اجمال عبارتند از:
1.[1] . دائره المعارف تشیع، ج 6، ص 549، نشر حجتی، چاپ اول (زیر نظر آقایان: حاج سید جوادی، خرمشاهی، اشكوری، كامران خانی)
[2] . سیره ابن هشام، ج 1/263، فروغ ابدیت، جعفر سبحانی، ج 1، ص 254، (دفتر تبلیغات، 1368)
[3] . اشاره به این بیان حضرت است كه فرمودند:«و اما الحوادث الواقعه فارجعوا فیها الی رواه حدیثنا فانهم حجتی علیكم و انا حجه الله ...» «در حوادثی كه اتفاق می‌‌افتد و پیش می‌‌آید (و شما به موارد آن ها آگاهی دینی ندارید و وظیفه خود را نمی دانید). به راویان سخنان ما مراجعه كنید، همانا آنان حجت من بر شمایند و من حجت خدا هستم» وسائل الشیعه، ج 8، ص 101، چاپ بیروت
[4] . تاریخچه حوزه علمیه، از این منابع اقتباس شده است.1. درآمدی بر شناخت حوزه و روحانیت، ص 15 تا 27، منصور علم الهدی(انتشارات نصایح، قم،1379) مركز مدیریت حوزه‌‌های علمیه خواهران2. سیر حوزه‌‌های علمی شیعه ص 5 تا 23، ایه الله صافی گلپایگانی(جامعه مدرسین قم 1379، چاپ دوم) 3. حوزه و روحانیت در آینه رهنمودهای مقام معظم رهبری، ج 1، ص 2 الی 10 دفتر مقام معظم رهبری(ناشر، سازمان تبلیغات 1375)
مهدي رحيمي

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 16:45  توسط دانشطلب  | 

مراتب علمي6

درباره دانشجو


اين مقاله از لغت نامه دهخدا استخراج شده است.

دانشجو، دانشجوي . جوينده دانش . طالب علم . دانش پژوه . علم خواه: پس بقياس عقلي برهاني گوييم که آفريدن اين چيزها، دانستي و آوردن مر اين نفس دانشجوي را اندر مردم و تقاضاي نفس مردم و حريصي او بر بازجستن اين چيزها چنانست که خداي بدان منع کرده است مر نفس مردم را، همي گويد: بپرس و بدانک چرا چنين است و گمان بر که اين صنع باطل است . (جامع الحکمتين ص 11). متعلم . شاگردي که در آموزشگاههاي عالي تحصيل کند. آنکه در دانشکده و دانشگاه متعلم باشد. در تقسيمات مدارج تحصيلي امروزي شاگردان دبستان ، «نوآموز» و شاگردان دبيرستان ، «دانش آموز» و شاگردان دانشکده ها و دانشگاهها، «دانشجو» اصطلاح شده اند.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 12:1  توسط دانشطلب  | 

مراتب علمي5

درباره طلبه

طلبه، كلمه‌اي عربی، است؛ اگر چه این واژه در عربی جمع واژه طالب است ولی در فارسی به صورت مفرد به‌کار می‌رود و آن را به صورت طُلّاب جمع میبندند. طلبه به کسی گفته می‌شود که در حوزه علمیه به تحصیل در علوم دینی مشغول است.

فرهنگ فارسي معين، اين كلمه را جمع طالب دانسته و معناي آن را "دانشجوي علوم ديني"، "خواهندگان" و "دانش پژوهان" گرفته است. فرهنگ فارسي دكتر معین، نيز طلاب را جمع طالب دانسته و آن را "خواهندگان" و "محصلان علوم قديمه" دانسته است. بدين وصف وي تحت تأثير فرهنگ علمي حاكم بر دانشگاه‌ها در دوره خويش، علوم ديني و حوزوي را قديمه تلقي كرده و كسي را كه بدان اشتغال دارد را طلبه مي‌داند.

لغت نامه دهخدا، با استناد به "منتهي الارب" طلاب را جمعِ طالب دانسته و آن را به معناي بسيار جوينده و بسيار خواهنده گرفته است.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 11:34  توسط دانشطلب  | 

مراتب علمي4

درباره ملا

اين مقاله از لغت نامه دهخدا، استخراج شده است.

 
مُولّا، ماخوذ از مولاي تازي ، لقب استاد و معلم خواه مرد باشد و يا زن . (ناظم الاطباء). اين کلمه را صاحب تاج العروس گمان مي کند ايرانيان از مولي ساخته اند. در ترکيه نيز آن را منلا گويند و شايد اصل هر دو مولي يا مولانا باشد. ابن بطوطه آرد: وکان معنا في المرکب حاج من اهل الهند يسمي بخضر و يدعي مولانا لانه يحفظ القرآن و يحسن الکتابة. (از يادداشت به خط مرحوم دهخدا). معلم کُتّاب . معلم مکتب . استاد مکتبي . (يادداشت ايضاً).

-ملا رفتن ; مکتب رفتن و سبق خواندن . (ناظم الاطباء).

-امثال :

ملا بيمارکن است ;بيهوده گويد که در تو آزار و نقاهتي است ، تو تندرست و سالم باشي . مثل ماخوذ از حکايتي از مثنوي است . (امثال و حکم ص 1731). و رجوع به مثنوي چ علاءالدوله ص 231 و امثال و حکم ج 1 ص 21 ذيل مثل «آخوند نباشد درد و غم » شود.

# عالم . درس خوانده . فاضل . (يادداشت به خط مرحوم دهخدا). آدم درس خوانده و تحصيل کرده و باسواد. عوام ناس هرکس را که سواد خواندن و نوشتن داشته باشد ملا مي خوانند و مردم باسواد آدمي را که تحصيلات عميق داشته باشد ملا مي گويند بعضي نيز معتقدند ملا کسي است که خواندن مي داند و نوشتن نمي داند و خط ندارد، در مقابل ميرزا که خط و سواد هر دو را دارد. (فرهنگ لغات عاميانه جمال زاده ):

شيخ ابوالپشم مرد ملائي

داشت در کنج مدرسه جائي .

بهائي (از يادداشت به خط مرحوم دهخدا).

ملا و فقيه و صوفي و دانشمند

اين جمله شدي وليک آدم نشدي .

؟ (از امثال و حکم ص 1731).

-ملا شدن ; سوادفراگرفتن . باسواد شدن . (يادداشت به خط مرحوم دهخدا).

-امثال :

ملا شدن چه آسان آدم شدن چه مشکل ; علم آموختن سهل باشد، فراگرفتن فرهنگ و ادب اصل و عمده است . (امثال و حکم ص 1731).

# لقب علماي دين . (ناظم الاطباء). آنکه علوم ادب و فقه و اصول داند. آخوند معمم . (يادداشت به خط مرحوم دهخدا).

-امثال :

نيم طبيب بلاي جان ، نيم ملا بلاي ايمان . (يادداشت به خط مرحوم دهخدا).

# لقب دانايان يهود و مجوس . نوعاً مردمان عمامه به سر را که عالم باشند، ملا گويند خواه مسلمان باشد و يا نباشد. (ناظم الاطباء). روحانيان دين يهود و زرتشت را مسلمانان ملا گويند: ملاپيناس .ملاحقنظر. ملافيروز (زرتشتي ). (فرهنگ لغات عاميانه جمال زاده ).

# گاه طلبه ها به مزاح در اول نامهاي کتب درس درآورند: ملانصاب . ملا انموذج . (يادداشت به خط مرحوم دهخدا).

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 11:23  توسط دانشطلب  | 

مراتب علمي3

درباره حجةالاسلام

مقاله زير از كتاب "دايرة المعارف تشيع".ج 6. نشر شهيد سعيد محبي. چاپ اول. 1376. زير نظر : احمد صدر حاج سيد جوادي، بهاء الدين خرمشاهي، كامران فاني، حسن يوسفي اشكوري. استخراج شده است.
نويسنده مقاله :سيد محمد مهدي جعفري است.

حُجة الاسلام، حُجّت به معناي برهان يا وثيقه است، و در علم حديث كسي است كه به مرتبه بالايي برسد. يعني به كسي حجت مي گويند كه حافظ سيصدهزار حديث باشد و آن چه را بدان مربوط است بداند. به همين مناسبت به غزالي "حجة السلام" لقب داده‌اند.
حجت نزد اسماعيليان كسي است كه "امام وقت" او را به عنوان "داعي الدعاة" بگمارد، و دوازده نفر اين لقب را دارند و هم مرتبه نقيب در دعوت عباسيان مي باشند.
مي گفتند همانگونه كه حواريون عيسي دوازده نفر بودند، نقباي محمد(ص) نيز داوزده نفر بودند. و دعاة يا داعيان زير نظر داعي الدعاة تبليغ مي كردند و پيرو آنان بودند.
و شيعه دوازده امامي به امام دوازدهم لقب "حجت" مي دهند.(دائرة المعارف اسلاميه، ج 7. ص 324).
فرهنگ معارف اسلامي(ج 2. ص 235) حجة الاسلام را  اصطلاح فقهي، مي داند و مي نويسد: "پيشواي مذهبي را مي گويند و اين عنوان ابتدا بر امام محمد غزالي فيلسوف و متكلم و عارف و فقيه اسلامي اطلاق شده است."
لغتنامه دهخدا مي نويسد:"حجة الاسلام: لقبي كه امروز برخي روحانيون عالي مقام و فقها مي دهند." و به شعر زير از خاقاني(شاعر قرن ششم هجري قمري)استناد كرده است:
أقضي القضاة حجة الاسلام زَين دين
مآثار مجدِ او چو ابد باد مستدام

ناصرخسرو كه بر طبق تقسيك بندي مراتب مبلغان مذهب اسماعيليه، حجت است، اين واژه را بسيار در عشر خود به كار برده ولي با "الاسلام" همراه نياورده است.
و شعر خاقاني نشان مي دهد كه پس از غزالي در سده ششم هجري قمري، اين لقب بر ديگران، رسمي و غير رسمي اطلاق مي شده است.
از بررسي سيره ها چنين بر مي آيد كه اين لقب، بار يدگر در اواخر زنديه و اوائل قاجاريه مرسوم شده است، چنانكه "حجةالاسلام شفتي"(متولد:1180، متوفي:1260 ه.ق، فرزند محمد تقي شفتي اهل شفت گيلان) از علماي بزرگ [ساكن]اصفهان و حجةالاسلام آخوند ملامحمد تبريزي ممقاني(متوفي 1269 ه.ق) از رؤساي شيخيه و شاگرد بلافصل شيخ احمد احسائي و پسران او همگي داراي چنين لقبي بودنده‌اند و پسرانش به حجة الاسلام تبريزي شهرت دارند.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 10:22  توسط دانشطلب  | 

مراتب علمي2

درباره ثقةالاسلام

مقاله زير از كتاب "دايرة المعارف تشيع".ج 6. نشر شهيد سعيد محبي. چاپ اول. 1376. زير نظر : احمد صدر حاج سيد جوادي، بهاء الدين خرمشاهي، كامران فاني، حسن يوسفي اشكوري. استخراج شده است.

نويسنده مقاله :سيد مهدي حائري است.

ثقة الاسلام، عنواني است احترام آميز براي بعضي از روحانيون شيعه و چنانچه اين عنوان از سوي مراجع تقليد و علما و اساتيد به كسي داده شود، ارزش و اعتبار خاصي به او مي بخشد.
معناي ثقةالاسلام آن است كه شخص داراي اين عنوان، در شناخت مارف اسلام و درك مسائل و احكام، و نقل آنها براي مردم، مورد وثوق و اعتماد باشد، و مطالب ديني را از جهت كمي اطلاع يا از روي عمد، كم و زياد نكند.
گاهي عنوان "والمسلمين" را نيز به اين عنوان مي افزايند كه نشانگر اعتماد و اطمينان مردم نسبت به شخص داراي عنوان نيز هست.
در عصر حاضر معمولاً به عالي ترين اين مقامات روحاني عنوان "آية الله" يا "آيةالله العظمي" مي دهند، سپس نسبت به درجات پائين تر، القابي، همچون:"حجة الاسلام، ركن آلاسلام، ثقة الاسلام..."به كار مي برند، و اين القاب بر مبناي مزاياي علمي و شهرتهاي اجتماعي به آنها اعطا مي گردد، و به عنوان ثقة الاسلام-گذشته از جنبه احترامي و تفخيمي-گواهي و تصديق وثاقت و اعنبار شخص است، و علماي شيعه اين لقب را به گزاف به كسي نمي دادند، و تا ديانت و درستكاري كسي را باور نمي داشتند او را به اين عنوان نمي خواندند، بزرگ محدث شيعه، شيخ ابوجعفر محمد بن يعقوب كليني(متوفي 329 ه.ق) به لقب ثقةالاسلام، شهرت يافته است و بسياري از علما آن بزرگوار را با اين عنوان ياد كرده اند، و گفته شده كه "ت. در عصر خود به ثقة السلام معروف گشت."و رحوم محدث قمي گفته است:"خاصه و عامه با آن بزرگوار در فناوي رجوع مي نمودند، لاجرم از القاب خاصه او ثقة السلام گرديد."
از جمله علماي بزرگ كه شيخ كليني را به اين عنوان ياد كرده اند" علامه مجلسي، علامه بحرالعلوم، فيض كاشاني، شيخ حر عاملي، و شيخ اسدالله شوشتري را مي توان نام برد.
مرحوم محدث قمي، در بسياري از آثار خود، استادش مرحوم حاج ميرزا حسين نوري را به عنوان ثقة‌السلام نام برده است، همچنين بعضي ديگر از علماي متأخرين به اين لقب شهرت يافته اند.

منابع:

رجال، سيد بحرالعلوم، ج 3، ص 325.
الوجيزه، ص 166.
الوافي، چاپ جديد، ج 1، ص 31.
وسائل الشيعة، ج 2، ص 63.
الفوائد الرضويه، ص 658.
هدية الاحباب. موارد متعدد.
مقابس، ص 6.
علم الحديث، ص 74.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 9:34  توسط دانشطلب  | 

مراتب علمي2

ثِقَةُالاسلام
اين مقاله از دانشنامه جهان اسلام استخراج شده و نويسنده آن محمد علي مولوي است.

ثِقَةُالاسلام ، عنوانی عام برای احترام و تعظیم عالمان امامیه ؛ لقب خاص محمدبن یعقوب کلینی * ؛ و در دهه های اخیر، نشان دهندة سطح معیّنی از دانشهای حوزوی .

«ثقة » در لغت به معنای فرد معتمد و امین است ( رجوع کنید بهابن دُرَید؛ جوهری ؛ ابن منظور؛ ذیل «وثق ») و در اصطلاح علم رجال ، از الفاظی است که صراحتاً بر توثیق و تعدیلِ راوی دلالت دارد ( رجوع کنید به شهیدثانی ، ص 203ـ204؛ مدیرشانه چی ، 1356 ش ، ص 112ـ113). به نظر می رسد که در ترکیب «ثقة الاسلام »، معنای لغوی آن موردنظر است و ثقة الاسلام در این معنا، مفهوم اصطلاحی «ثقة » را نیز افاده می کند.
ثقة الاسلام نخستین بار برای محمدبن یعقوب کلینی (متوفی 329) صاحب کتاب کافی به کار رفته است (مدرس تبریزی ، ج 5، ص 79) و حتی آن را لقب خاص وی دانسته اند ( رجوع کنید به عمیدی ، ص 73) به طوری که منظور از ثقة الاسلام ، اگر به صورت مطلق و بدون قرینه به کار رود، کلینی است (برای نمونه رجوع کنید به بحرانی ، ج 21، ص 134، 205، ج 22، ص 639؛ نوری ، ج 3، ص 479، 483). به نظر مدیرشانه چی ، کلینی در عصر خود، به ثقة الاسلام معروف بوده (1362 ش ، ص 75)، اما وی دلیلی برای این ادعا ذکر نکرده است . ظاهراً نخستین کسی که این عنوان را در تألیفاتش برای کلینی به کار برده ، شیخ بهائی است (برای نمونه رجوع کنید به شیخ بهائی ، 1372 ش ، ص 98، 102؛ همو، 1413، ص 436). پس از وی ، بسیاری از عالمان امامیه ، کلینی را با این عنوان یاد کرده اند (برای نمونه رجوع کنید بهحرّعاملی ، ج 30، ص 153؛ مجلسی ، ج 5، ص 5، پانویس 1، ج 31، ص 33، ج 55، ص 363؛ فاضل هندی ، ج 1، ص 195؛ نراقی ، ص 98، 111، 220؛ قمی ، 1357ـ 1358، ج 3، ص 98).
قمی (1327، ج 2، ص 658) ملقب شدن کلینی را به این عنوان ، بدان سبب می داند که جلالت شأن وی در نظر هر دو فرقة شیعه و اهل سنّت مسلّم است و عامه و خاصه در فتواها به او رجوع می کرده اند. ظاهراً این وجه کمابیش در مورد غالب متقدمان و متأخرانی که لقب «ثقة الاسلام »، چه به صورت عنوانی عام و چه به گونة لقبی خاص ، برایشان به کار رفته نیز صحیح است . مثلاً، مازندرانی در شرح اصول الکافی (ج 9، ص 359) و مجلسی در بحارالانوار (ج 105، ص 48) که از شیخ طوسی (متوفی 460) و طَبرِسی (متوفی 548) با این لقب یاد کرده اند، احتمالاً با توجه به همین ویژگی آن دو بوده است .
عنوان ثقة الاسلام در یکی دو سدة اخیر، برای محصلان سطوح مقدماتی علوم دینی و نیز روحانیانی که در همان سطوح علمی قرار دارند، به کار می رود و برای صاحبان مقامات بالای علمی و دینی ، عنوان «آیة اللّه » یا «آیة اللّه العُظمی '» رایج شده است (ضوابطی ، ص 202؛ نیز رجوع کنید بهمتینی ، ص 580 ـ601). در عین حال ، عنوان ثقة الاسلام برای برخی بزرگان ، برای احترام و با نظر به معنای لغوی آن به کار رفته است (برای نمونه رجوع کنید به قمی ، 1357ـ 1358، ج 2، ص 404، ج 3، ص 198، که وی از استادش ، محدّث نوری ، و عبدالحسین شرف الدین با این عنوان یاد کرده است ) و برخی علما نیز به این لقب شهرت پیدا کرده اند ( رجوع کنید بهناظم الاسلام کرمانی ، بخش 1، مقدمه ، ص 238، 336، 537، 550، بخش 2، ج 4، ص 13، 116، ج 5 ، ص 386، 465). از مشهورترینِ ایشان حاج آقا نوراللّه اصفهانی * ( رجوع کنید بهالاسلام ، ص 4) و ثقة الاسلامِ تبریزی * درخور ذکرند.
منابع : ابن درید، کتاب جمهرة اللغة ، چاپ رمزی منیر بعلبکی ، بیروت 1987ـ 1988؛ ابن منظور؛ الاسلام ( گفتگوی صفاخانة اصفهان )، سال 1 (رمضان 1320)؛ یوسف بن احمد بحرانی ، الحدائق الناضرة فی احکام العترة الطاهرة ، قم 1363ـ1367 ش ؛ اسماعیل بن حماد جوهری ، الصحاح : تاج اللغة و صحاح العربیة ، چاپ احمد عبدالغفور عطار،
بیروت ] بی تا. [ ، چاپ افست تهران 1368 ش ؛ حرّعاملی ؛ زین الدین بن علی شهید ثانی ، الرعایة فی علم الدرایة ، چاپ عبدالحسین محمدعلی بقال ، قم 1408؛ محمدبن حسین شیخ بهائی ، مشرق الشمسین و اکسیر السعادتین ، مع تعلیقات محمداسماعیل بن حسین مازندرانی خواجوئی ، چاپ مهدی رجایی ، مشهد 1372 ش ؛ همو، الوجیزة فی الدرایة ، چاپ ماجد غرباوی ، در تراثنا ، سال 8 ، ش 3 و 4 (رجب ـ ذیحجة 1413)؛ مهدی ضوابطی ، پژوهشی در نظام طلبگی ، تهران 1359 ش ؛ ثامر هاشم حبیب عمیدی ، الشیخ الکلینی البغدادی و کتابه الکافی : الفروع ، قم 1372 ش ؛ محمدبن حسن فاضل هندی ، کشف اللثام ، چاپ سنگی تهران 1271ـ1274، چاپ افست قم 1405؛ عباس قمی ، فوائدالرضویة : زندگی علمای مذهب شیعه ، تهران ?] 1327ش [ ؛ همو، کتاب الکنی و الالقاب ، صیدا 1357ـ 1358، چاپ افست قم ] بی تا. [ ؛ محمدصالح بن احمد مازندرانی ، شرح اصول الکافی ، مع تعالیق ابوالحسن شعرانی ، چاپ علی عاشور، بیروت 1421/2000؛ جلال متینی ، «بحثی در بارة سابقة تاریخی القاب و عناوین علما در مذهب شیعه »، ایران نامه ، سال 1، ش 4 (تابستان 1362)؛ مجلسی ؛ محمدعلی مدرس تبریزی ، ریحانة الادب ، تهران 1369 ش ؛ کاظم مدیر شانه چی ، درایة الحدیث ، مشهد 1356 ش ؛ همو، علم الحدیث ، قم 1362 ش ؛ محمدبن علی ناظم الاسلام کرمانی ، تاریخ بیداری ایرانیان ، چاپ علی اکبر سعیدی سیرجانی ، تهران 1376ـ1377 ش ؛ احمدبن محمدمهدی نراقی ، عوائد الایام ، قم 1408؛ حسین بن محمدتقی نوری ، خاتمة مستدرک الوسائل ، قم 1415ـ1420.
/ محمدعلی مولوی /

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 8:20  توسط دانشطلب  |